پسری با کفشهای کتانی


شنبه، 1 مهرماه 1385 1 مهر 1385

 ...Nothing Else Matters


سلام سلام! صد تا سلام!

خوفید؟! .........خوشید؟! ......سرحالید؟! 

منم خوبم! هاردم هم خوبه! ممنون!  

( هر چند که پول یه هارد نو رو پیاده شدیم تا سالم بتونیم برش گردونیم! )

حالا الان گوشیم حالش بده!

نمیدونم چه قضیه ایه! هر موقع که کامی من یه بلایی سرش میاد پشت بندش گوشیم
 
هم باید یه طوریش بشه!! اونم یه طوری که اصلا راه نداشته باشه خودم راش بندازم و
 
حتما باید ببرمش پیش دکتر تا چند روزی اونجا بخوابه!  

به هر حال فعلا تا 10 روز یه دونه از این گوشیها که باهاش گردو میشکنن رو دادن
 
دستم تا از این به بعد بیشتر قدر گوشی ناناز و خوشملم رو بدونم!  

هر چند به محض اینکه یه پول تپلی دستم بیاد عوضش میکنم این گوشی رو!

البته یه جورایی هم خوب شد برام! زیادی وابسته به این دنیای دیجیتالی و کامپیوتر و

گوشیم شده بودم! تو این چند وقت کم کم اعتیادم رو  ترک کردم!! 

...

و اما چند وقت پیشا داشتیم با یه عزیزی درباره وضعیت کنکور و دانشگاه و درس
 
و سربازیم و این جنگولک بازیها صحبت میکردم! گفتم بیام اینجا هم حرفهامو مطرح
 
کنم ببینم نظر شما چیه!

قبل از اینکه برم دبیرستان همیشه دغدغه اینو داشتم که یعنی منم میتونم
 
برم دانشگاه؟! چه رشته ای برم خوبه؟! یعنی منم باید مثل بقیه 1 سال وقت و
 
حوصله و کل زندگیمو بذارم این کنکور لعنتی؟!

از همون موقع ها هم تو این فکر بودم که خب! میشه دانشگاه نرفت ولی
 
اطلاعات و ارزش و مقام و منزلت و کلاس و افه تو مثل کسی باشه
 
که از سد کنکور پریده اونور؟!

رو همین حساب سال دوم رو رفتم الکترونیک خوندم تا هم به رشته مورد علاقم رسیده
 
باشم و هم اینکه  مجبور نباشم یه خروار درس ریاضی و فیزیک و شیمی و ... رو که به

هیچ درد آدم نمیخورن رو پاس کنم!

قبول شدن تو کاردانی هم برام انقدر سخت نبود!  همون سالی که من خردادش

دیپلمم رو گرفتم،مهرش وارد دانشگاه شدم! تو دانشگاه هم زیاد به خودم فشار
 
نمی اوردم و درسهایی رو که دوست داشتم رو خوب میخوندم و سعی میکردم

یه چیزایی ازش یاد بگیرم...

اونهایی هم که دوست نداشتم رو هم اعتراف می کنم که فقط و فقط برای پاس کردن و
 
باز کردنش از سرم میخوندم!  

وقتی به آخرهای دوره کاردانی رسیدیم! فهمیدیم که یه مشکل بزرگی به

اسم سربازی سر راه ماست!  اونجا بود که بروبچ به 2 دسته تقسیم شدن...
 
اونهایی که تند و تند واحدهاشون رو پاس کردن و زود هم رفتن کهعزام بشن که به این
 
مملکت به اصطلاح خدمت کنن!  و اونهایی که تا تونستن واحد حذف کردن و افتادن
 
برای اینکه تا اونجا که جا داره مدرک گرفتنشون به تعویق بیوفته و نرن 2 سال از

عمرشون رو در پادگان ها تلف کنن!  

بالاخره و پایین خره تا اونجا که جا داشت این کاردانی رو کش دادیم تا جایی که دیگه
 
راه نداشت و به ناچار فارغ التحصیل  شدیم!  

بعد از اون نوبت رسید به کنکور کارشناسی! کنکور کارشناسی هم قبول شدنش
 
زیاد سخت نیست!  ولی خب به مراتب باید بیشتر از کاردانی براش مایه بذاری!

قبول شدنش هم طعم شیرینی داره! 

همه مهندس مهندس صدات میکنن! ولی وقتی واردش بشی میفهمی که

گذروندن این 2 سال خیلی خیلی سخت تر از اون 2 سالی
 
بوده که کاردانی خوندی...

کما اینکه 2 3 تا از دوستهای من که پارسال قبول شده بودن و تقریبا

شاگرد اول های دوره کاردانی هم بودن ترم اول رو مشروط شدن!

ما هم بعد از اینکه 2 دوره هویجوری کنکور دادیم و فهمیدیم که هویجوری رامون نمیدن!

تصمیم گرفتیم برای فرار از سربازی هم که شده به یه دانشگاهی پناه ببریم که زیاد

دردسر نخواد واسه قبول شدن!   انتخاب هم خب مثل خیلیهای دیگه،دانشگاه
 
پیام نور بود!  ولی وقتی هدفت درس نباشه و  فقط پیچوندن سربازی باشه خب طبیعی
 
هم هست که بار کجت به منزل نرسه! تو اینجا هم ما به بن بست خوردیم!

ولی الان که فکر میکنم میبینم که اگرم رامون باز بود هم باز به
 
جایی امیدی نبود که برسیم...

خلاصه که دیگه بیخیال دانشگاه رفتن شدم!!  

تصمیم دارم اون چیزهایی رو که دوست دارم رو اون جاهایی که دوست دارم و بدون
 
پاس کردن یه مشت واحد مزخرف و الکی و وقت گیر یاد بگیرم!

خوشبختانه تا دلتون بخواد آموزشگاه خصوصی و دولتی در زمینه الکترونیک و

کامپیوتر و موبایل و زبان هست که آدم میتونه  با سه ماه رفتن به اونجا به اندازه 3 سال
 
یه نفر تو دانشگاه کسب تجربه کنه!

تازه لازم نیست که ترمی 600 هزار تومان برای یک ترم و 12 واحد بده که از این 12 واحد
 
6 تاش ریاضی و فیزیک و هندسه و از این درسهای تخیلی باشه!!

نصف کمتر اون پول رو میده و به اندازه لازم فقط و فقط اون چیزی رو که
 
دوست داره یاد میگیره!

به هر حال! ما که سرباز فراری هستیم! حالا حالا هم که قصد ندارم برم!

پس بهتره اونجوری که دوست دارم از زندگیم لذت ببرم و به خودم سخت نگیرم...

دیگران هر جورری که میخوان درباره من فکر کنن! هیچ خیالی نیست!

ترجیح میدم یه تکنسین وارد و با تجربه باشم تا یه مهندسی که فقط به خاطر فشار

خانواده و کلاس گذاشتن و  بالابردن پایه حقوق!! درس خونده!

...

حالا آخرش میخوام نظر شما رو بدونم!

شما چقدر به مدرک و تحصیلات طرف اهمیت میدین؟!

چقدر دانسته ها و معلوماتش براتون مهمه؟!

تو این مملکت فکر میکنید داشتن مدرک مهمه یا معلومات و استعداد و تجربه؟!!

منتظر نظرهای تپلتون هستم...

این آهنگ Nothing Else Matters رو هم اگه تا الان پخش نشده،اگر دوست میداشتین

اندکی دیگر صبر کنید تا پخش شود و حالش رو ببرید!

خوشحال باشد و خوش تیپ!

فعلا خدانگهدار همگی شما...

   

  BLP0019192


نوشته شده توسط Mohammad86 در ساعت 2:28 قֽظֽ
لینک ثابت || نظرات (60)

 


 

شنبه، 18 آبانماه 1387

...


"A Thousand Kisses Deep"

Leonard Cohen


The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat.
You win a while, and then it’s done –
Your little winning streak.
And summoned now to deal
With your invincible defeat,
You live your life as if it’s real,
A Thousand Kisses Deep.

I’m turning tricks, I’m getting fixed,
I’m back on Boogie Street.
You lose your grip, and then you slip
Into the Masterpiece.
And maybe I had miles to drive,
And promises to keep:
You ditch it all to stay alive,
A Thousand Kisses Deep.

And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

Confined to sex, we pressed against
The limits of the sea:
I saw there were no oceans left
For scavengers like me.
I made it to the forward deck.
I blessed our remnant fleet –
And then consented to be wrecked,
A Thousand Kisses Deep.

I’m turning tricks, I’m getting fixed,
I’m back on Boogie Street.
I guess they won’t exchange the gifts
That you were meant to keep.
And quiet is the thought of you,
The file on you complete,
Except what we forgot to do,
A Thousand Kisses Deep.

And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat . . .

یکشنبه، 5 آبانماه 1387

چند روز پیشا به علت مشکلی که تو برق

مرکز مخابرات منطقه ما بوجود امده بود

یه ٥ ساعتی اینترنت من فطع شده بود

و من از بی اینترنتی،گوشه اتاق کز کزده بودم

و به خودم میپیچیدم و

ملتمسانه به چراغ روی مودم ADSL ام نگاه میکردم

 که لامشب،ژون مادرت وشل شو... نیشخند

بعد نشستم حساب کردم دیدم

روزی حداقل ١٠ ساعتی من پای کامپیوتر و اینترنت

 هستم و این اصلا خوب نیست!

دارم کم کم الکی تو این دنیای مجازی غرق میشم...

باید چاره ای اندیشید !

متفکر

GSP0005624

یکشنبه، 5 آبانماه 1387

من نمي تونم به روزاي زندگيم اضافه کنم،

 ولي مي توانم به روزام ،زندگي رو اضافه کنم!

مژه

CBP1031150




شیر مادر چه خوبه! سمند شادی!



http://www.mohammad86.com

powered by payegan