پسری با کفشهای کتانی


یکشنبه، 14 آبانماه 1385 14 آبان 1385

 ...Its A Beautiful Life


عرض کنم که طبق بررسیهایی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که

حدود 80 90 درصد بازدیدها و کامنتهای من از یکشنبه تا چهارشنبه هست!

واسه همین فکر نمیکنم زیاد مشکلی پیش بیاد که من
 
به جای جمعه،یکشنبه آپ کردم!!

( الان معلومه که من میخوام یه جورایی تنبلیمو ماست مالی کنم؟!  )

...

جمعه بعد از مدتها یه قرار وبلاگی تپل رفتیم!
 
البته میتونست تپل تر از این هم باشه که عده ای از بروبچ لطف کردن و
 
با دلایل منطقی و یا غیر منطقی ما رو پیچوندن!

قرارمون صبح ساعت 9 تا 9:30 دم مسجد درکه بود که من و مصطفی و آرین
 
اولین نفرهایی بودیم که رسیدیم!  بعد از اینکه یه 15 دقیقه ای منتظر موندیم
 
و هی این و اون رو نگاه کردیم به امید یه نگاه آشنا!  آقای داریوش کبیر هم
 
به جمع ما پیوست! داریوش که امد، 2 تا از بلاگرهای دیگه که از دید ما پنهون
 
مونده بودن خودشون رو رو کردن!  آقای جابلاگی و پروف!

بعد از اون ویدا و ملودی و علیرضا خودشون رو رسوندن و دیری نپایید که
 
غزال و آیدا هم به جمع ما پیوستن! دلمون خوش بود که خوبه!

کم کمک همه دارن میان! ولی هر چی منتظر موندیم دیدیم کم کمک

دیگه داریم با اینجا موندن اسگل میشیم و کس دیگه ای در کار نیست!!
 
پس نتیجه گرفتیم که با همین تعداد حرکت کنیم! البته آقای بوترابی

هم با دخترا و پسرش امده بود که با همه سلام و احوالپرسی کردن
 
و تا یه جایی هم با ما بالا امدن و بعد هم از ما جا شدن...

از همون اول راه بعضی از بروبکس معلوم الحال که هویتشون بر همه
 
آشکاره!!   هی نق و نوق میکردن که تا کجا میخوایم بریم! خسته میشیم!

چربیهامون آب میشه! ما قرار داریم ساعت 2! ما بازی رو میخوایم ببینیم
 
ساعت 3 و غیره و غیره...

ولی ما تسلیم خواسته های واهی اینها نشدیم و عزممون رو جزم کردیم
 
که تا پلنگ چال بریم...

خلاصه تا جایی که جا داشت بروبچ رو کشوندیم تا بالا!

داریوش هم این وسط هی ما رو شیر میکرد که هر چقدر اینا رو بیشتر
 
بکشونی بالا،به نسبت هر 100 متر! چند مگ فضا بهت میدم! 

البته وسطاش جریمه هم میکرد ما رو و هی ازمون فضا کم میکرد!
 
طوری که اگه آخر سر حساب میکردیم فکر کنم یه 10 20 مگی از همین

فضایی هم که دارم رو باید دو دستی بهش تقدیم میکردم!!

بین راه هم هر چند وقت یه دفعه یه نفسی تازه میکردیم از شربت
 
گوارای آقای جابلاگی ( چه داستانی داشتیم سر آب کردن یخ این بطری شربته ها!! )

میخوردیم و انرژی میگرفتیم!  علیرضا هم لطف کرد و ما رو به چایی مهمون کرد

که آخر هم یادمون رفت باهاش حساب کنیم...

تا یه جاهایی رفتیم و دیگه چیزی نمونده بود برسیم که بعد از بحث و گفتگوهای
 
بسیار به این نتیجه رسیدیم که اگه برگردیم پایین! برای همه بروبچ بهتره

و براشون دردسر ساز نمیشه!

رو به پایین حرکت کردیم و ناهارو رو هم دور هم تو یک محیط

باصفا و تپل خوردیم...

ساندویچ کالباس،دیزی،سوسیس و تخم مرغ،دوغ،نوشابه،نون و پیاز و ...
 
اجزای غذای ما رو تشکیل میداد!

که من تقریبا از هر کدوم یه کمکی خوردم! سوسیس آیدا و غزال هم

نوعی غذا بود!   اونم خوشمزه بود و لذت بردیم از خوردنش...

بعد از ناهار هم به سمت پایین سرازیر شدیم و ویدا و پروف زودتر از ما جدا

شدن و رفتن! ما هم یه یکی 2 ساعتی تو قهوه خونه پایین نشستیم و
 
بروبکس اهل قلیون به دود گرفتن مشغول شدن و ما بچه مثبت ها هم

به دیدن فوتبال از طریق تلویزیون پرتابل داریوش!

بعد از اونم بروبچ پیاده رو بین بروبچ سواره و مایه داره ماشین دار! تقسیم کردیم
 
و نتیجه این شد که من و آیدا و غزال و علیرضا با ماشین ملودی رفتیم!
 
آرین و آقای محمد جابلاگی هم با مصطفی رفتن و به داریوش

متاسفانه و یا خوشبختانه سهمی نرسید!

و اینگونه بود که ما به خوبی و خوشی این قرار رو به پایان رساندیم!

آیدا،غزال،ملودی،ویدا،داریوش،مصطفی،محمد،علیرضا و آرین ممنونم ازتون...



...

بالاخره بعد 3 سال این استقلال رو بردیم! حال دادا...
 
دلم خیلی میخواست که بازی رو زنده میدیدم! ولی خب! خیالی نیست!

مهم اینه که بردیم و به منم خوش گذشت و زیاد ندیدن بازی دلمو نسوزوند!

...



زنا یا راننده نمیشن! یا اگه بشن بد میشن! ( این بد با اون بد فرق می کنه ها! )

من اینو چند بار قبلا دیدم و ملودی بازم به من این نکته رو ثابت کرد!

کلا من که تا حالا راننده خانومی که در حد متوسط رانندگی کنه ندیدم!
 
یا انقدر آروم و کند با احتیاط میرن و دودستی فرمون رو میچسبن
 
که آدم خوابش میگیره...

یا اینکه مثل بعضی ها!!  پیچها رو با 60 70 تا رد میکنن و میکوبن
 
عقب سمند و تازه سر راننده دادم میزنن که برو بابا! چیزی نشده که!!

سپرم رفته زیر سپرت..!!

خلاصه آدم کلی هیجان بهش وارد میشه وقتی تو ماشین این بروبچ میشینه!

البته ذکر این نکته ضروری است که پسرها با همچین رانندگی
 
حال میکنن و معمولا دخترها افراد دسته اول رو ترجیح میدن! ...... میگی نه؟! 

ملودی اگه دفعه بعدی غزال و آیدا سوار ماشینت شدن!!  حتی اگه پرادو باشه!

این خط! اینم نشون...

...

خوب بود! خوش گذشت! ولی تو اگه بودی،صفایی دگر داشت...

اینو من نمیگم! دلم میگه خب...



نوشته شده توسط Mohammad86 در ساعت 5:37 بֽظֽ
لینک ثابت || نظرات (27)

 


 

شنبه، 23 آذرماه 1387

آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ،

 این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد!

با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ،

 این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد!

و این همان قانون نسبیت است !

شنبه، 18 آبانماه 1387

...


"A Thousand Kisses Deep"

Leonard Cohen


The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat.
You win a while, and then it’s done –
Your little winning streak.
And summoned now to deal
With your invincible defeat,
You live your life as if it’s real,
A Thousand Kisses Deep.

I’m turning tricks, I’m getting fixed,
I’m back on Boogie Street.
You lose your grip, and then you slip
Into the Masterpiece.
And maybe I had miles to drive,
And promises to keep:
You ditch it all to stay alive,
A Thousand Kisses Deep.

And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

Confined to sex, we pressed against
The limits of the sea:
I saw there were no oceans left
For scavengers like me.
I made it to the forward deck.
I blessed our remnant fleet –
And then consented to be wrecked,
A Thousand Kisses Deep.

I’m turning tricks, I’m getting fixed,
I’m back on Boogie Street.
I guess they won’t exchange the gifts
That you were meant to keep.
And quiet is the thought of you,
The file on you complete,
Except what we forgot to do,
A Thousand Kisses Deep.

And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat . . .

یکشنبه، 5 آبانماه 1387

چند روز پیشا به علت مشکلی که تو برق

مرکز مخابرات منطقه ما بوجود امده بود

یه ٥ ساعتی اینترنت من فطع شده بود

و من از بی اینترنتی،گوشه اتاق کز کزده بودم

و به خودم میپیچیدم و

ملتمسانه به چراغ روی مودم ADSL ام نگاه میکردم

 که لامشب،ژون مادرت وشل شو... نیشخند

بعد نشستم حساب کردم دیدم

روزی حداقل ١٠ ساعتی من پای کامپیوتر و اینترنت

 هستم و این اصلا خوب نیست!

دارم کم کم الکی تو این دنیای مجازی غرق میشم...

باید چاره ای اندیشید !

متفکر

GSP0005624




شیر مادر چه خوبه! سمند شادی!



http://www.mohammad86.com

powered by payegan