پسری با کفشهای کتانی


شنبه، 27 آبانماه 1385 27 آبان 1385

 عاشق عاشق شدن باش...


پسرک حواسش حسابي پرت بود...

تو لباس ناراحتي که تنش بود،داشت به هزار و يک چيز مختلف فکر ميکرد...

آرنج يکي يهويي محکم خورد توي پهلوش و حواسش جمع شد:

- ...
ميپذيريد ؟

-
بله

-
مبارکههههههههههههه...

و دوباره به فکر فرو رفت...

وقتي که دوباره حواسش جمع شد ، دستاي همسر آيندشو تو دستاش گرفته بود!

و کلي آدم دورشون حلقه زده بودن و باهم ميگن:

عروس دومادو ببوس يالا ... يالا ... يالا !

دید چاره ای نداره! خم شد و دخترک رو روي لباش بوسيد!

يهويي تا آخر ستون فقراتش تير کشيد...

از خوشحالي نزديک بود بال دربياره ، با شعف تمام پيش خودش گفت:

ما تا آخر عمر باهم خواهيم بود تا مرگ مارو از هم جدا بکنه!

و در حالي که تو چشماي دخترک نگاه ميکرد از ته دل لبخند زد...

ولي چيزي نگذشت که اين جمله يکبار ديگه تو سرش تکرار شد و خودشم شنيد:

تا آخر عمر باهم خواهيم بود تا مرگ مارو از هم جدا بکنه!؟!

چي!؟

تا آخر عمر باهم خواهيم بود تا مرگ مارو از هم جدا بکنه ؟؟؟

...

دخترک يهويي يادش رفت که تا حالا چند دفعه صبر کرده و مطمئن نبود
 
اينبار دفعه سومه يا نه ، ولي دلشو به دريا زد و گفت: بله !

و همه دست زدن و هلهله کردن...

نفس راحتي کشيد و سعي کرد به ياد بياره که آيا اشتباه کرده يا نه!
 
زير چشمي به مادرش نگاه کرد...

چشماي مادرش برق ميزد ، خيالش راحت شد!

چون اگر اشتباه کرده بود احتمالا مادرش خيلي عصباني ميشد...

يهويي شنيد که همه دارن داد ميزنن: عروس دومادو ببوس يالا ..يالا .. يالا !

دهه ، چرا من ؟!  مثلا من عروسما ، اين مسخره بازيا چيه ديگه ...

چاره اي نداشت ، رفت رو نوک انگشتاي پاش و پسري رو که

براي همسري انتخاب کرده بود بوسيد...

احساس خاصي بهش دست نداد ، ولي از اينکه ديد پسرک چشماشو

با شعف بست حسابي خوشحال شد!

ذوق پسرک بيشتر از خود بوسه بهش چسبيد...

پيش خودش خنديد و گفت: به به قند توي دلش آب شد !

اين جمله چند بار توي سرش تکرار شد و خودشم شنيد:

به به قند توي دلش آب شد! چي؟!!

پس چرا هيچ قندي تو دل من آب نشد؟! اگر فردا يوقت تو دل اينم آب نشد تکليف چيه؟!!

نگاهش به کله قند کنار سفره افتاد و بي اختيار خندش گرفت!

...

عروس و داماد اون گوشه کنار هم نشسته بودن و به خوشحالي بقيه
 
که در حال رقصيدن و خوشگذروني بودن نگاه ميکردن!

هردوشون لبخند ميزدن...
 
اگرکارتون بود احتمالا ۲ تا علامت سوال گنده روي کله هاشون ظاهر ميشد ،

ولي نه کارتوني در کار بود و نه علامت سوالي ظاهر شد

تنها چيزي که ميشد از بيرون ديد ، لبخند بود...

IZI0000208.jpg 


نوشته شده توسط Mohammad86 در ساعت 9:36 قֽظֽ
لینک ثابت || نظرات (107)

 


 

شنبه، 23 آذرماه 1387

آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ،

 این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد!

با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ،

 این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد!

و این همان قانون نسبیت است !

شنبه، 18 آبانماه 1387

...


"A Thousand Kisses Deep"

Leonard Cohen


The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat.
You win a while, and then it’s done –
Your little winning streak.
And summoned now to deal
With your invincible defeat,
You live your life as if it’s real,
A Thousand Kisses Deep.

I’m turning tricks, I’m getting fixed,
I’m back on Boogie Street.
You lose your grip, and then you slip
Into the Masterpiece.
And maybe I had miles to drive,
And promises to keep:
You ditch it all to stay alive,
A Thousand Kisses Deep.

And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

Confined to sex, we pressed against
The limits of the sea:
I saw there were no oceans left
For scavengers like me.
I made it to the forward deck.
I blessed our remnant fleet –
And then consented to be wrecked,
A Thousand Kisses Deep.

I’m turning tricks, I’m getting fixed,
I’m back on Boogie Street.
I guess they won’t exchange the gifts
That you were meant to keep.
And quiet is the thought of you,
The file on you complete,
Except what we forgot to do,
A Thousand Kisses Deep.

And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat . . .

یکشنبه، 5 آبانماه 1387

چند روز پیشا به علت مشکلی که تو برق

مرکز مخابرات منطقه ما بوجود امده بود

یه ٥ ساعتی اینترنت من فطع شده بود

و من از بی اینترنتی،گوشه اتاق کز کزده بودم

و به خودم میپیچیدم و

ملتمسانه به چراغ روی مودم ADSL ام نگاه میکردم

 که لامشب،ژون مادرت وشل شو... نیشخند

بعد نشستم حساب کردم دیدم

روزی حداقل ١٠ ساعتی من پای کامپیوتر و اینترنت

 هستم و این اصلا خوب نیست!

دارم کم کم الکی تو این دنیای مجازی غرق میشم...

باید چاره ای اندیشید !

متفکر

GSP0005624




شیر مادر چه خوبه! سمند شادی!



http://www.mohammad86.com

powered by payegan